کاین مهــــــر از تو روید.
کردار عاقلان نیز، پـــــنـــدار عارفان نیز، ناچـــــیز و هیــــــچ گردند،
کاین بینش از تو جوید.
من ار سفیر عشقم، ور تو نگین طناز، خود را تو جلوه گر ساز،
تا دل به عرش ســـوید.
تقدیــــــــر زلف تابت، این گیســــــــوان نابت، ناشاید ارچه گویم:
هر جمله با تو پویــــــد.
گفتم هزار و وصفت اندر بیان نگنجـــــــــد، اینک نگویمت لیـــک،
خواموشــی از تو گوید.
دیشب به بهشت سری زدم.
دیوارهایش کوتاه بودند و کاه گِلی.
پنجره هایش آبی،
وز درون عطر خوشی می آمد.
و من از میان شکافِ درِ چوبینِ نیمه باز، خدا را دیدم:
در حال دعا کردن بود.
بلند بالا آیینه ای گذاشته ام به پیش رو
که شاید با نیـــــــم نگاهی به قامتــــش،
آنچه بیابم که دیگران نیافتــــه ند تا کنــون.
آنچه فراترست از عشق و محبت و امـــید،
و زین احساسات کاذب و بی ثبات.
که آنسوی دیوارهای سخت هوشیاری و دیدگاههای پوچ،
حقیقتیست زیبا، به رسم جنون.
آنچه من می اندیشم و برای من واقعیتی انکار ناشدنیست، برای دیگری تنها بازتابیست از حد و مرز فهم او. لیک، هیچ چیز "نیست" و همه چیز"هست". چرا که آنچه من بعنوان هستی میشناسم، یا آنچه بعنوان حقیقت میپذیرم، تنها چنین گونه در دایره ادراک من وانمود میکند و نه ببش. و ازینرو، دانش، اطلاعات، و تمام شاخص هایی که ما به طور روز مره بر آنها تکیه کرده ایم نیز، واقعیت مطلق نه که تنها تعبیر و تفسیر ذهن محدود مایند از دنیای پیرامون خود.
بدین ترتیب، ذهنی که هیچ آموزشی ندیده، ذهنی بدون دیدگاه یا پیش فرض، ذهنیست که سراسر موجودیت را درک خواهد کرد. و آن موجودیت بینهایت خواهد بود چرا که احتمالات همیشه بی مرزند و بی کران. حقیقت و راستی هیچ نیستند چز فرضیات ما. درست و اشتباه در نهایت القابی بیش نیستند.
بشریت گرفتار زندان زبانست لیکن، نه او تکامل یافته ست و نه زبانش. پس چه بیهودست این ستیزه ها و کشاکش ها...

And it began
A million lights, scattered upon imagination
Roaring waves of endless dreams
Touching the shores of consciousness
Leaving without a notion or a remembrance
And then there was
The cooling breeze of a friendly touch
Raving words that aim to please
Easing through and pleasing too
The warmth of the meeting eyes
That catch the blooming flowers in just a glance
گوش به نغمه ی آسمانی شـــــــــــــبم، که چنین گفت مرا:
-بمان به بسترم که صبح تو را،
نخواهد آورد ارمغان و تحــــــــوه ای.
وین مخمل تاریکی شامگاهان به تن بگیر،
و آسوده غرق در هزار رویای عاشقانه شو.
خویش و خانه رها کن و میهمان آشیانه شو.
تن به ظلمت شب و سوسوی ماهتاب میدهم که صبح سپید
امید به آسایش نه، که مژده ی آشــــــــــــــوب میــــــــــــدهد.
به ســــــکوت خرســــــــــــندم که ین فریـــــــــــاد و همهمه،
خبــــــــــــــر نه ز آزادی، که نـویــــــــــد سرکــــــــوب میدهد.

رود ها در جریان،
چشمه ها میجوشند.
کوها سر به فلک،
و به تن
رخت سپید از بر سرما پوشند.
آسمان هم آبیست،
اما...
خاک و خاکستر و دود،
رنگ آبی ز تنش میبلعند...
زیر این گنبد مینا،
مردمان در حرکت
گاه چون ابر بهاری گریان،
گاه نیــــز میخندند.
هر یک آغشته به صدها باور،
غوطه ور در غم و در شادی خویش،
خون خود در ره قدرت ریزند،
یا که از بابت کیش.
لــــــــــیک، من گریان چون ابر بهاری که نیم،
شــــادمان غرق به دامان فرح نیز نیم...
شامگاهان شنوم صحبت مهتاب غریــــــب
تا به سر حدّ سحر،
من سحر خیز نیم...
من نه در بندم و آزاد ز خویش
نه که در ذلت و آباد به خویش
من به هر ریشه به هر برگ درخت،
و به هر غنچه در آغاز بهار،
من به هر گرگ و به هر ببر حریــــــص،
در فکر شکار،
به هر شاخه ی افکنده ی بید
و به هر دانه ی سیب
من به ماهیت و جوهر،
به خاصیت و گوهر،
باور دارم...
من صدای تپش قلب زمین را
از ورای همه این همهمه ها میشنوم...

کــین خانه که بنیادی، سقفست و نه دیواری
ای مست تر از مستان، پنهان شده ای از خود
بنشسته در این مسجد، گمگشته و خماری
برخیز و به پیش آ دل، زین جهل به خویش آ دل
بگذشـــــت چنین عمرت در غفلت و بیماری
زین ظلمت و تاریکی چون خسروی خــاور خیز
وین طلعت خویـــش آرا، خود شاه به درباری
هر لحظه دعا گویی، یک عمــــــــر خدا جویی
بر خویش نگر ای دل، خود نیـــم خداواری
دوش چه کرده او که دل یک تـــنه تاز میرود
همچو سـکوت آمده، مهلـــــکه ساز میرود
در پی تاب زلف او، دهــــــر به جستجو روم
یک دم از عشق گوید و باز به نـــــاز میرود
بستر خاک گشته ام، ناک و هلاک گشته ام
لیـــــک نبودش هچ رد، کـــاو به فراز میرود
شعر و سرود گفتمش، نغمه ی عود گفتمش
کاو پی شعر و نغمه ای گـــوش نواز میرود
نیــــســت هر آن که رفته را باز توان آمدن
باز نگشته است کاو رفتـــــــــه و باز میرود
و دیوار ها نوید رهایی.
و صدای زوزه ی سرد باد از میان پنجره ی نیمه باز
از آرامش میخواند، سرود و نوایی.
سنگفرشهای زمخت و سرد
داستان چمنزار ها و گلستانهای سبز را
سینه به سینه نقل کرده،
ماهتاب سوسو زن شبانه
از طلوع رزین خورشید
بر فراز دریاهای همیشه پر شکوه
خبر می آورد.
و ذرات وجود من آغشته میگردند
به رایحه ی خوش کاه گل کوچه باغهای سبز آن آبادی.
لیک...
این منم
و سقفها
و دیوار ها
و سنگفرشها
و قصه های شبانه ی باد
و سوال بی جواب...
"کجاست آزادی؟"
مرز...
کلمه...
نشان...
تاکید بر من، تو، ما و دیگران.
لیک، ابریست آسمانمان و ابریست آسمانشان...
مرز...
مفهوم...
بیان...
تایید من، تو، ما، اینان، آنان
و قطعنامه ی فراموش یک انسان...
مرز...
پلید...
پاک...
تمجید من، تو، ما، شما
و هزاران استخوان پوسیده ده ها فرسنگ به زیر خاک.
انفجار...
جدال...
آزادی...
دار بست ها و حلق آویز ها آکنده
از من، تو، ما، و پیر مردان و پیرزنان آن آبادی...
مرز...
هرز...
هجو...
و آبیست آسمان...

دخترک از بالای تپه ا ی نســــــبتا بلند با دقت صحـــــنه ی دشــــت مقابلش را زیر نظر داشــــت. گیسوان جوگندمیش، همرنگ طلایی ترین آفتاب تابستان، با نسیم موج می خوردند و همچو گرانبها ترین ِ الماسها میدرخشیدند. چشمان آبیش با افق هم طراز و دستان ظریف و کوچکش گرداگرد، کوزه ای پر نقش و نگار را حلقه کرده بودند. پس از مدتی، سرانجام چشم از منظره نفسگیر مقابلش برداشت. لحظه ای روی برگرداند، به خانه ی بزرگشان که بر فراز یکی از بلندترین تپه های آن حوالی قرار داشت نیم نگاهی انداخت و سپس به سوی آبگیری که در سمت راستش قرار داشت سرازیر شد. با هر قدم، آب زلال و گوارای آبگیر پَرتُوانِ درخشـــــان خورشیــــدِ در بدو طلوع را به سویــــــش باز می تابانْد. احســــاس میکرد که آبگیر مدتی طولانی انتظارش را میکشیده است. پیش خود تصــــور کرد اگر روزی به دلیلی معلوم یا نا معلوم به سراغ آبگیر نیاید و برای ساعتی در مجارش ننشیند، آبگیر دیگر همدردی نخواهد داشت. دخترک تنها هم صحبت آبگیر بود. اطمینان داشت که پس از او دیگر کسی به اعماق اسرار آمیزش خیره نخواهد شد و با زلال ترین و گوارا ترین آبش صــــورت خود را در اولین لحظات صبح نخواهد شست. دیگر کسی نخواهد بود تا غم خود را با آبگیر در میان بگذارد.
سر انجام به کنار آب قدم گذاشت، اما قدرت نگاه کردن در آن را نداشت. برای اولین بار از تصویر منعکس شده در آن هراسان بود. دلیلش را نمیدانست اما گویی از افکار خود به شرم آمده بود و میترسید با نگاه کردن در آب، آبگیر افکارش را بخواند و بداند که دخترک به جدایی و وداع می اندیشیده ست. احساس میکرد چشمان آبیِ آبگیر هم سوی دیگری را دید میزدند گویی از آنچه در درون دخترک میگذشت به طریقی با خبر بودند. هر دو نیم نگاهی به دیگری کردند به سرعت روی برگرداندند. گیسوان طلاییشان لحظه ای با وزش نسیم به حرکت در آمد. دخترک لبانش را گشود و دوباره بست. برای اولین بار یکی حرفی برای گفتن و دیگری هیچ برای شنیدن نداشتند. دخترک، گویی چیزی گرانبها و نفیس را گم کرده بود. اندیشه ای را از دست داده بود. لذت رو یا رویی با آبگیر را از یاد برده بود. قدرت مقابله با آنچه در انتظارش بود را نداشت. در یک لحظه دخترک تصمیمش را گرفت. ناگهان بی آنکه او روی به آبگیر و آبگیر به او روی کند، برخواست، کوزه اش را در درون آب رها کردو با تیز پایی آبگیر و خورشید سر زده را به حال خودشان گذاشت. به امید آنکه پرتوان خورشید خود را در انعکاس آبگیر بیابند و برایش همصحبتانی تازه باشند. و دخترک همانگونه که به سوی خانه میشتافت می اندیشید: زمان آن فرا رسیده بود که از رویا ها و انعکاسها گریخته و به سوی هر آنچه بیهدوه و توخالیست برود، چرا که زمان انسان شدن فرا رسیده بود...

بشناختم تشویش را، بنگاشتم من خویش را
آزاد زین زنجیر ها، دریابم آن درویش را
گفتا که ما چون دانه ایم، افکنده در این خانه ایم
در جست و جوی رویشیم، هر لحظه ی در پیش را

آیدای عزیز:
برای تو مینویسم، میدانم هرگز نمیخوانیش. میدانم هرگز حتی نخواهی دانست که من شبی به زیر نور
سوسو زن چراغ اتاقم، برایت نگاشتم از آنچه مرا مبتلا و سرمست خود کرد: برایت میگویم از هر آن لحظه که تجربه ام کردی. وصف میکنم برایت احساس بودن را و تجربه بدنیا آمدنِ حقیقی را. میگویمت ازآوای خوش بهار، از نمای دلنگیز تابستان، از نوای آرام باد که شکوفه های تازه شکفته ی درختان سیب را به رقص می آرد آنگاه که تو در پیرامونشان پرسه میزنی. و تو دراز کشیده در بستر من نسیم صبحگاهیِ
گرم ترین روز سال را با نفیس ترینِ لبخندهایت، که از زیبایشان خورشیدِ پر شکوه به شرم آب میشود،
خوش آمد میگویی.
اما، دریغا که تو در دوردستهایی و من غرق در رویا!
آیدای عزیز، گرامی ترینِ مهرم ازان تو باد، که مرا از هر گرد و غبار بیهوده زدودی و به خویش نشاندیم. بی کنایه ترینِ نگاهانم و پاک ترین و بی ریا ترینِ افکارم تقدیم تو باد، که به من فهماندی چگونه دلیل را کنار گذاشته، در لحظه بیاندیشم و چه محض زندگی کنم. و سرخ ترینِ سیبها سهم تو باد، که سرخیشان را برایم آشکار کردی و طعم خوششان را به زبانم آشنا ساختی. رنگین ترین ِ رویاهایم را از تو من میبینم، سپس، رنگین ترین و خوش منظر ترینِ لحظاتم به یاد تو باد. تو را خواهم جست من در میان یکایک خاطراتم. تو را خواهم یافت در میان موسیقی دلنواز صبحگاهی، یا در میان نخستین پرتوان زرین خورشید در بدو طلوع. خواهمت گشت در زمره افکارم...
ولیکن، دریغا که تو در دوردستهایی و من غرق در رویا!
برایم معناست،
برایم گاهی
زجّه هاشان زیباست
من انسانم و عشق را میفهمم
لیک چون گرگ بیابانی من
به شکار خویش، خون آشامم
من انسانم و حتی،
همانگاه که طفلم و ز زشتی ها پاک،
ز کدورتها آزاد،
خود ورایِ همه پیرامونم
مجرمم من ز نخستین لحظه،
لحظه پیدایش، مرا جانی کرد
ز هر رنگ و زبانم،
یا ز هر جا و مکان،
من همان انسانم
همانم که به کشتار خود آباد شدم
منم آنی که درختی را،
ریشه کن خواهم کرد
بر سر راه خراوشان رودی،
صدّی از آهن و گِل خواهم بست
پوست من از تنِ آن غزالِ آغشته به خون،
جدا خواهم کرد
من همان انسانم
بر فراز خلوت ماه قدم بگذارم
من توازن، من تعادل شکنم

ظلمت چه محض و مطلق، روشن شد از حضورت
بنمای چهر زیبا، وان صورت فریبا
بر عشق ِ پاک و دیبا، آتش نشانده نورت
بشکن طلسم مستی، آگه ز نور هستی
خود را ز خود گسستی، پاکی ز هر کدورت
وین عالمانِ جاعل، این عارفانِ غافل
سجده زدند بر خاک، در لحظه ی ظهورت
گر صبح بار دیگر، آمد چو نقر و زیور
طلعت نمای ای دوست، منظر گشای و صورت
بگشا دری بر روی ما، اهلی کن این بیمار را
باریک این راهست اگر، تاریک و بی ماهست اگر
خورشید تابانش منم، شاهی کنم دربار را
وین شب رسد بار دگر، همرنگ این رویا شدی
رویا چون از ما دم زند، خفته تو ی بیدار را
بنگر مرا در در هر زبان، بنگر مرا در هر مکان
تصویر ِ در آیینه ام، بنیــــــادم هر پندار را
کوهم، درختم، آتشم، نیرو به تیر آرشم
هادی منم، حامی منم، هم مست و هم هشیار را
گفتند آنان بی سخن، زین زخم و زین درد کهن
لیک عاشقا حرفی مزن، تا بشنوی بسیار را
گفتی "پس دیوارم و، وه من چه بس بیمارم و
گه خواب و گه هشیارم و، بنگر من خمار را"
خود را نگر مارا ببین، زین باغ خوش، گل را بچین
عمری تو گر خود ساختی، یابی ز ِ خویش اسرار را

پر کن پیاله ساقیا، سرمستِ این پیمانه شو
ما را رها کن زین قفس، آزاد و پس دیوانه شو
ویران کنی مارا که هر ویرانه با ما سر کند
دیگر مساز این عشق را، تخریب کن، ویرانه شو
بشناسم این بیمار را، گه خواب و گه بیدار را
خواهم که نشناسم دگر، بیگانه شو بیگانه شو
درویش می گوید مرا، مرهم تویی، خانه تویی
نشنیدم آن درویش را، بی خانه شو بی خانه شو
بیدار بودم مدتّی، هشیار ماندم اندکی
بی سود این هشیاریم، در خواب و بس مسَتانه شو
بشکن تو این دیوار را، این خویش ِ ناهنجار را
بنگر بر این هفت آسمان، پرواز کن، پروانه شو